سفارش تبلیغ
جنبش وبلاگی دفاع از مقدسات
عبودیت

عبودیت


دوستی می گفت :


خیلی سال پیش که دانشجو بودم، بعضی از اساتید عادت به حضور و غیاب داشتند ...


تعدادی هم برای محکم کاری دو بار این کار را انجام میدادند، ابتدا و انتهای کلاس ، که مجبور باشی تمام ساعت را سر کلاس بنشینی !!!


هم رشته ای داشتم که شیفته ی یکی از دختران هم دوره اش بود...


هر وقت این خانم سر کلاس حاضربود، حتی اگر نصف کلاس غایب بودند، جناب مجنون می گفت:


استاد همه حاضرند!


و بالعکس، اگر تنها غایب کلاس این خانم بود و بس، می گفت:


استاد امروز همه غایبند، هیچ کس نیامده!!!


در اواخر دوران تحصیل ازدواج کردند و دورادور می شنیدم که بسیار خوب و خوش هستند...


امروز خبردار شدم که آگهی ترحیم بانو را با این مضمون چاپ کرده است :  


هیچ کس زنده نیست ... همه مردند !


نوشته شده در چهارشنبه 20/2/91ساعت 9:15 صبح توسط بنده خدا نظرات ( ) |

صدام حسین برای تحقیر کردن خلبانان ایرانی در تلوزیون عراق گفت:

به هر خلبان ایرانی که به 50 مایلی نیروگاه بصره نزدیک شود- حقوق یک سال نیروی هوایی عراق را جایزه خواهم داد
...
و 150 دقیقه بعد از مصاحبه صدام-
عباس دوران و حیدریان و علیرضا یاسینی-

نیروگاه بصره را بمباران کردند.
با این عملیات جواب گستاخی صدام داده شد و در حقیقت خود صدام تحقیر شد .

غروب همان روز خبرنگار رادیو بی بی سی اعلام کرد:

- من امروز با آقای صدام حسین رئیس جمهور عراق، مصاحبه داشتم و ایشان با اطمینان خاطر از دفاع قدرتمند هوایی خود در راه محافظت از نیروگاه ها، تاسیسات و دیگر منابع اقتصادی عراق در برابر حملات و تهاجم خلبانان ایرانی سخن می گفت. ولی من هنوز مصاحبه او را تنظیم نکرده بودم که نیروی هوایی ایران نیروگاه بصره را منهدم کرد. اینک جنوب عراق در خاموشی فرو رفته و چراغ قوه در بازارهای عراق بسیار نایاب و گران شده است چون با توجه به خسارات وارد به نیروگاه، تا چند روز آینده برق وصل نخواهد شد.

سپس این خبرنگار با لبخندی تمسخر آمیز گفت:

- البته هنوز فرصتی پیش نیامده که من از صدام حسین سوال کنم چگونه جایزه خلبانان ایرانی را تحویل خواهند داد.

.........
درود بر شرف ایران و ایرانی ♥


نوشته شده در شنبه 2/2/91ساعت 3:15 عصر توسط بنده خدا نظرات ( ) |

دوپاره آجر این طرف کوچه، دو پاره آجر آن طرف تر، یک توپ پلاستیکی، مسابقه شروع می شد، کار هر روزمان بود، آن هم چند بار در روز.


گاهی وقتی وسط بازی سر و کله ی یکی از بچه بزرگهای محله مان پیدا می شد. یک دفعه می پرید وسط زمین، توپ را می گرفت، چند نفر را دریبل می داد و می زد توی گل. آن وقت، تازه دست به کمر می گرفت و می گفت: «من هم بازی».


اول کمی غر می زدیم. ولی بعد راضی می شدیم. ولی با هر تیمی که می افتاد تیم مقابل اعتراض می کرد:


- «آقا قبول نیست، شما قوی تر هستید!»


ادامه مطلب...


نوشته شده در پنج شنبه 10/1/91ساعت 12:39 عصر توسط بنده خدا نظرات ( ) |

امروز را به یاد تمام شب های بی خوابی ات در پرستاری از نگاه های تبدار و صورت های سیلی خورده، به نام تو رقم زده اند.


گویی در تقدیر تو نوشته بودند که پرستار صورت های کبود باشی و التیام بخش دستان تازیانه خورده.


کودک بودی که پیش چشمان معصومت، مادرت در بستر بیماری افتاد؛ یک بیماری غریب!


تو با همه کودکی ات خوب می دانستی که پهلوی شکسته و سینه ضرب دیده را با اشک چشم نمی توان مداوا کرد، اما از تو که صدای شکسته شدن استخوان پهلوی مادر را بین در و دیوار شنیده و جای زخم میخ را بر سینه دیده بودی، چه کاری برمی آمد جز گریه و دعا!


همان طور که برای سر شکافته پدر نیز نتوانستی کاری بکنی، جز این که کتاب خدا را بر سر بگذاری و دل به کلام حق آرام سازی.


ادامه مطلب...


نوشته شده در چهارشنبه 9/1/91ساعت 9:5 صبح توسط بنده خدا نظرات ( ) |

خاتون، با کمر خمیده، لب حوض نشست.


- بسم الله، الله اکبر.


با دست های چروکیده اش آب را به صورت استخوانی اش زد. رنگ زرد دندان هایش، چهره اش را زردتر نشان می داد. با وسواس، آن را لب حوض گذاشت، آهی کشید و مشغول وضو گرفتن شد.


این دندونا که از جدّ آمیزتقی به اون و بعدهم به من ارث رسیده، آخرسر، به کی می رسه؟


می دانست اجاقش کور است و میراث خور ندارد. لابد به در و همسایه می رسه؛ امّا نه! هفته پیش که بتول بیگم اومده بود اونارو قرض بگیره به دروغ گفتم: سنّت کنون دارم.


توی این خیالات بود که:


- قد قامت الصلاة... .


- وای، خدا مرگم بده! دیر شده.


با عجله، چادر نمازش را سر کرد و به طرف مسجد رفت. سر نماز یادش آمد که دندان ها را جا گذاشته. آخ و واخشو قورت داد که مبادا نمازش بشکنه.


توی این سی سال، مثل بچه، تر و خشکش کرده بود. هیچ وقت ازش دور نشده بود.


با گفتن آخرین الله اکبر نمازش، سراسیمه به طرف خانه به راه افتاد. توی پنج دری خشکش زد.


- غار غار...


اگه آمیز تقی بفهمه که یک کلاغ سیاه، ارث خورش شده... .


نوشته شده در پنج شنبه 25/12/90ساعت 10:46 صبح توسط بنده خدا نظرات ( ) |


 Design By : Pichak